تبليغاتX
قمی ها

قمی ها

... بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

مراحل قلمزنی ضریح مطهر امام حسین(ع)

به اتفاق جمعی از هیئت امنای ساخت ضریح مطهر امام حسین(علیه السلام) رفته بودیم دفتر آقای محمدی­نیا؛ رییس صدا و سیمای قم تا برای شیوه­ی تبلیغ برنامه­های کارگاه، برنامه­ریزی جدیدی صورت دهیم. آقای محمدی­نیا هم آن دسته از همکارانش را که به نوعی می­توانستند ما را در این زمینه یاری کنند، دعوت کرده بود دفترش.

جلسه هنوز صورت رسمی به خودش نگرفته بود. حاج محمود (پارچه باف؛ مدیر پروژه) رو کرد به من و پرسید: "سایت تابناک رو چک کردی؟ چی نوشته بود؟" گفتم: "گزارش تصویری را که پریروز عکاس ایلنا و ابنا از کارگاه گرفته بودند، روی سایت­شان گذاشته­اند." مثل کسی که از چیزی خبر دارد گفت: "این را می­دانم، آن چیزهایی که زیر این گزارش به عنوان نظر نوشته بود را هم دیدی؟" از اول می­دانستم دنبال همین مطلب است ولی چون می­خواستم خیلی توجهش جلب نشود از کنارش گذشته بودم. هنوز جواب نداده بودم که ادامه داد: "نوشته­اند این ضریح 5 میلیارد هزینه داشته و تا الان 7 میلیارد از مردم پول گرفته­اند. درسته؟!" با حرکت سر تایید کردم.

حاج محمود ذاتاً آدم سخت­گیری است. خیلی در کار دقت دارد و شدت این روحیه به حدی است که گهگاه به نوعی وسواسِ کاری منجر می­شود که به اعتقاد من همین مسئله گاهی ترمز کار را می­کشد. البته خودش این را که در کار دقت دارد قبول دارد ولی این که دقت و وسواس زیادی، ترمز کار را می­کشد، نمی­پذیرد و آن را عاملی برای پیشرفت صحیح کار می­داند. حتماَ اگر خودش این مطلب را بخواند خواهد گفت: "وسط دعوا نرخ تعیین می­کنی؟!" این را به این دلیل نوشتم که برایتان بگویم؛ همین روحیه اوست که به حرف­های مردمی خصوصاً اگر در حوالی مسائل مالی و ... بگردد بسیار حساس است و نگرانش می­کند.

من البته به او حق می­دهم. چون از نزدیک می­شناسمش. مدتهاست با او کار می­کنم. خاطرم هست یک بار که برای آلیاژ و نورد ورق­های نقره به اصفهان رفته بودیم، دنبال کارگرهای کارگاه راه افتاده بود و اگر به هر دلیلی مثلا در حین ریختن نقره ها به داخل کوره، یا قیچی کردن ورق ها و ... حتی اگر ذره ای نقره به زمین می­افتاد بر می­داشت و جمع می­کرد. آن قدر این کار را ادامه داد تا این که صدای صاحب کارگاه در آمد که: "بابا تو فکر کرده­ای ما دزدیم؟ صبر کن آخر کار بچه­ها را وادار می کنم وجب به وجب کف کارگاه را بگردند و اگر ذره ای نقره پیدا کردند تحویل شما بدهند!"

طبیعی است کسی که چنین روحیه­ای دارد و این طور نسبت به اموال امانتی مردم که باید خرج ساخت ضریح مطهر شود، حساسیت نشان می­دهد، باید هم با شنیدن چنین اتهاماتی که اصلا معلوم نیست بر چه اساسی زده شده ناراحت شود.

البته ناراحتی او از نویسنده مطلب مذکور نبود، بیشتر از سایت تابناک بود. مهم نیست که کسی بیاید و یک حرف دروغ را زیر یک خبر یا گزارش بنویسد، مهم این است که دست اندر کاران سایت تابناک که بسیاری از نظرات مخالف رویه خودشان را درج نمی­کنند، (و نگارنده و بسیاری دیگری را که می­شناسم، همواره به این رویه معترض بوده اند،) چگونه است که چنین نظری را درج می­کند. این را باید کج سلیقگی بدانیم، یا ایجاد تشکیک در امری مقدس در باره امام حسین (علیه­السلام)؟!

برای اطلاع خوانندگان گرامی باید عرض کنم؛ حساب و کتاب کمک­های اهدایی مردمی ـ که تنها محل درآمد کارگاه ساخت ضریح مطهر است ـ ساعت 7 بعد از ظهر هر روز روی میز مدیر پروژه است. چه کمک­هایی که به حساب ریخته می­شود، چه کمک­هایی که حضوری پرداخت می­شود و چه کمک­های غیر نقدی. یعنی به صورت روز آمد یا به قول خارجی­ها آپ تو دیت، دقیقا مشخص است که چقدر پول به حساب کارگاه واریز، چقدر هزینه و چقدر مانده است. آن هم به ریال!

اگر چه قرار است به زودی در یک کنفرانس خبری میزان این کمک­ها و محل هزینه­ها و ... به صورت شفاف به مردم اعلام شود، اما برای اطلاع خوانندگانی که این پست را می­خوانند، مختصر عرض می­کنم که از میزان 5 میلیارد تومان هزینه پیش بینی شده اولیه ـ که البته به دلیل تغییر رویکردی که با حضور استاد فرشچیان در کار ایجاد شد، تغییرات قابل توجهی در برآورد صورت گرفته و میزان آن را به حدود 8 میلیارد رسانده است. ـ تنها بیش از 2 میلیارد کمک مردمی جمع آوری شده است. این هم ابتکار هیئت امنا بود، چون در بدو کار به علت هجوم کمک­های مردمی، احتمال این که میزان آن از مقدار پیش بینی شده بالاتر رود، از برخی مراجع در خصوص اضافه هدایای واریزی برای ضریح مطهر استفتاء شد که ایشان رهنمود دادند که تبلیغات باید به گونه­ای باشد که پولی اضافه جمع نشود، چون پولی که متبرعین پرداخت می­کنند، به نیت ساخت ضریح است و جایز نیست صرف جای دیگر، حتی اماکن خود حرم امام حسین(علیه السلام) شود. به همین خاطر هیئت امناء فتیله تبلیغ را برای جمع آوری کمک­های مردمی پایین کشید و در واقع به نوعی جلوی سیل این کمک­ها را گرفت.

اصلا دلیل این که در دفتر آقای محمدی­نیا جمع شده بودیم این بود که برای شروع مجدد تبلیغات فکری کنیم. که هم کمک های مردمی برسد و هم شدتش کنترل شده باشد.

به هر روی به نیت مطلب دیگری این مطلب را آغاز کردم ولی بحث کلا ضریحی شد. شاید این هم خواست خودشان بوده است. ما چه می­دانیم؟!

ان شاء الله در مطلب بعد در خصوص مطلبی که نیت نوشتنش را داشتم می­نویسم.

مطلب آخر هم این که بر و بچه­های هفته نامه "همشهری سرنخ" امروز (5شنبه 16/7/88) از کارگاه گزارشی تهیه کردند که قرار است در شماره هفته بعد چاپ کنند. در آن گزارش هم اشاره­ای به این هزینه­ها شده است که علیکم بالهمشهری سرنخ هفته آینده!

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 2:26  توسط بچه قمی  | 

داشتم تصاویر حرم امیرالمومنین رو از تو اینترنت تماشا می کردم که یه دفعه با دیدن این تصویر نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفت.

نه این که چیز خاصی داشته باشه ولی من رو به یاد غروبای نجف انداخت. لحظه هایی که صدای قاری قرآن؛ اونم به سبک بغدادی و بدون رعایت تمام و کمال آداب و سنت های تجویدی از بلندگوهای ماذنه حرم قرآن می خونه و چه جانسوز هم می خونه. خدا رحمت کنه زن دایی ما رو که پنج شش ماه پیش همسفرمون بود تو زیارت عتبات. و وقتی برگشتیم چقدر به من اصرار می کرد که اگه دوباره رفتی حتما اون قرآن موقع غروب رو برای من ضبط کن و بیار. یادش به خیر دو سه ماه بیشتر زنده نبود و در عنفوان جوانی به خاطر سرطانی که گرفت بچه هاش رو یتیم گذاشت و رفت. ان شاء الله با امیرالمومنین و فاطمه زهرا محشور بشه.

چی داشتم می گفتم؟ آها داشتم براتون از غروبای نجف می گفتم. خصوصا اگه هوا از اون گرد و خاکای مخصوص عراق رو هم تو دلش داشته باشه. خیلی آدم دلش می گیره و تنها راه برای بیرون رفتن از این حس کشنده، پناه بردن به صحن باصفای علویه.

اصلا به نظر من نجف یه طوریه! نمی دونم چرا احساس می کنم نجف برای نام امیرالمومنین تنگه؟! این که می گن "آسمان رو زیر خاک پنهان کردن" رو آدم وقتی می فهمه که بره زیارت امیرالمومنین. تازه این حس رو افراد بی قابلیت و دور از معرفتی مث من دارن. نمی دونم اونایی که اون بالاها سیر می کنن هم همین حس و حال رو دارن یا نه؟

این شبا، شباییه که ما شیعه ها باید به یه جایی یا یه چیزی پناه ببریم تا دلمون قرص بشه. بعضیا به قرآن، بعضیا به مسجد، بعضیا به دعا، بعضیا به حرم، بعضیا به ... و بعضیا هم به همه اینها. خوش به حال اون بعضیای آخری.

من اما خیلی از قافیه پرتم. یعنی راستش رو بخوایید خیلی گیجم. دو سه روزه می خوام یه مطلب در مورد امیرالمومنین بنویسم. بارها و بارها تمام اجزائش رو تو ذهنم مرور کردم ولی شاید شما هم خنده تون بگیره اگه بگم نمی دونم باید از کجا شروع کنم. همه مطلب رو دارم الا اولش رو.

نمی دونم شاید هنوز وقتش نرسیده. شاید هنوز من لیاقتش رو پیدا نکردم و یا شاید خیلی شایدای دیگه که من ذهنم بهشون خطور نمی کنه.

اما از خدا پنهون نیست از شما هم نباشه که هر بار تو شروع اون مطلب گیر افتادم نا خود آگاه این اشعار حافظ بر لبم جاری شده:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب

مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند

این همه شهد و شکر کز دهنم می ریزد

اجر صبری کزآن شاخه نباتم دادند

بعد هم هی تو ذهنم تکرار می شه، "شاخه نبات"، "شاخه نبات" ...

خلاصه نمی دونم این چه اتفاقیه که امسال گریبان من رو گرفته. اگه ازش جون سالم به در بردم خبرتون می کنم.

تو این شبا برای همه دعا کنیم، برای همه، برای همه، هیچ کس رو از قلم نندازیم. حتا دشمنا رو! برای اونا هم دعا کنیم.

یا علی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 5:5  توسط بچه قمی  | 

 

جومونگ

در اواخر مردادماه ۸۸ تب «جومونگ» تهران را فراگرفت و عده­اى از خبرنگاران رسانه­هاى مختلف به دنبال اين بودند كه با آمدن جومونگ به تهران سريعاً خود را به او رسانده و گزارش­هاى مفصلى را براى رسانه­هاى خود تهيه كنند.

در سريال «افسانه جومونگ» جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى كند، با وى به مخالفت برمى­خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه­اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى­كند) به سرزمين خالى از سكنه(!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى­كند.

چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى­سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى­باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى­شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه­هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى­كند.

در اكثر واژه­هاى كليدى اين افسانه كره­اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده­اند از اسامى يا كلماتى بهره ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.

البته آنچه ذكر شد، سواى موارد متعدد نمادگرايى تصويرى صهيونيستى اين سريال است. اگر نقشه چوسان قديم كه روى پوست ترسيم شده را ديده باشيد فقط كافيست نقشه فرضى ارض موعود صهيونيست­ها (نيل تا فرات) را قبلاً ديده باشيد تا از اين شباهت بى اندازه به شگفت آييد. در پس زمينه سكانس­هاى مختلف اين سريال با ستاره شش گوش يا تصاوير متعدد پرچم­هايى داراى نقش خورشيد كه نماد ارض موعود صهيونيست هاست، مواجه مى­شويد.

نقش «كابالا» يا عرفان و سنت شفاهى يهود و پيشگويى­هايشان در اين سريال غوغا مى­كند. گويا قرار نيست هيچ تصميمى بدون اذن پيشگوهاى زن اين سريال انجام گيرد. لابد آنها هم حداقل يك «نوستراداموس» يا «ربى يهودا»، «ارى مقدس»، «ربى شمعون» و ديگر كاباليست­هاى يهودى لازم دارند تا برايشان، واقعه ۱۱ سپتامبر را پيشگويى كنند و از آينده روشن قومشان بگويند. تاكيد بسيار بر مساله پيشگويى، پرده از نيتى شوم و شيطانى بر مى­دارد كه آن چيز جز نامگذارى دهه دوم قرن بيست و يكم به نام دهه كابالا نيست.

آنچه در اين سريال و ديگر فعاليت هاى فرهنگى - رسانه اى يهود به آن پرداخته مى­شود. آماده سازى ذهن مردم جهان براى پياده شدن مفاهيم دلخواهشان است. همان گونه كه فيلم­ها، سريال­ها و آوازه خوانى­هاى سبك متال و... دهه نود، جهان را براى ورود به عصر ترانس مدرنيسم كه همان Satanism يا شيطان پرستى بود، آماده كرد.

جومونگ كه گويا «ماشيح يهود» بوده و قومش نيز همان فرزندان برتر خداوند هستند، ارتباطى تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنايت الهى است و حتى همچون پيامبران بنى اسراييل (طالوت و داوود)، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادى كم بر دشمنان بسيار خود از امپراتورى چينى­ها (هان) پيروز مى­شود.

نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى­اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل­هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى­گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى­كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى­رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى­زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى­اندازد.

در بررسى شخصيت­هاى زن اين سريال، از هدسه كه با نفوذ در دربار ايران، مقدمات قتل ۷۷۰۰۰ ايرانى را فراهم كرد، بگذريم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتيق آمده است)، به ياد «ركسلانه» يا «خرم سلطان» يهودى مى­افتيم كه با نفوذ در دربار سليمان، پادشاه عثمانى به همسرى وى درآمد و با قتل وليعهد «مصطفى» بالاخره منجر به قتل سلطان سليم دوم و شعله­ور شدن آتش فتنه جنگ هاى ايران و عثمانى شد.

در ديالوگ­هاى اين سريال، فراوان عبارت آوارگى، اسارت، سرزمين مادرى و تاريخى، كوچ و ... به چشم مى­خورد كه همگى يادآور فرازهايى از تورات است.

جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح­هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب­هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى­داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست.

دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى­ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند. منطقى هم به نظر مى­رسد. بايد در مقابل نفوذ روز افزون اقتصادى چينى­هاى كمونيست در مقابل ايالات متحده كه ۸۰ درصد ثروتش در اختيار جمعيت حداكثر ۶ درصدى يهوديان است، ايستاد. يكى از اين راه­ها، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد آمريكا و اسراييل در حياط خلوت چين است.

توجه بيش از حد اين سريال به مقوله تجارت، بى شك براى يهوديان زرپرست، زيبنده­تر است تا شينتويست­ها و مائويست­هاى روح­گراى شرق آسيا، شايد هم صهيونيست نمى­تواند قبول كند كه پيروان مكتب كمونيسم (چين) امروز اينگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند.

لابد كره هم به عنوان هم پيمان ايالات متحده و اسراييل با توجه بيش از حد به مقوله تجارت در اين افسانه تازه ساز (!) به دنبال ايجاد مقدمات فرهنگى جهت سرازير كردن هر چه بيشتر توليدات خود در كشورهاى هدف (مانند ايران) است؛ چرا كه مناسبات اقتصادى ۱۲ ميليارد دلارى بين ايران و كره و نيز داشتن مقام سوم صادرات به ايران، چشم طمع چشم بادامى­هاى كره­اى را هر چه بيشتر به سوى اين مرز پرگهر جلب كرده است.

اين در حالى است كه نوادگان جومونگ بارها در مجامع بين المللى همداستان با آمريكا و اسراييل، فعاليت هاى صلح آميز هسته­اى ما را محكوم كرده­اند، راستش من خودم هم نمى­فهمم چرا بايد بازارمان را در اختيار كشورى بگذاريم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته اين تنها گزاره اقتصادى - تجارى اين مجموعه نيست بلكه موارد ديگرى همچون نقش شركت گوگل در القاى تبليغات غير مستقيم نيز در اين سريال مشهود است.

آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى­اندازد.

البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى­دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!

البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره­اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده­اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت­ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «ياگاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول­ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد!

منبع: روزنامه جوان

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:8  توسط بچه قمی  | 

ماه رمضان مبارکباد!

بالاخره ماه رمضان رسید. همان ماهی که اولیای خدا از مدت ها قبل خودشان را آماده ورود به آن می کردند و تا مدت ها بعد از آن از فراقش می گریستند.

اما افسوس که من به هیچ وجه آمادگی ورود به آن را ندارم. ای کاش از این همه فرصت که سوزاندیم اندکی هم به خویش می پرداختم.

اما بارالها!

تو خود فرمودی که برای صحبت با تو، هیچ آدابی و ترتیبی نجوییم. تو خود خواستی که آنچه را دل تنگمان می خواهد بگوییم.

تو خود خواستی که تو را تو صدا کنیم تا خویش را در کنارت ببینیم بدون هیچ تجملاتی!

خدایا!

من آلوده، اگر برای میهمانی بزرگی دعوت می شدم، حتما از مدتی قبل از آن خود را مهیا می کردم و برای آن دم، لحظه شماری می نمودم. اما چه کسی بزرگتر از تو. تو مرا به میهمانی خویش فراخواندی و من هیچ به سر و وضع روح و روانم نرسیده ام.

چاره چیست؟ این بار نیز مرا همین طور که هستم بپذیر! این بار نیز این دست و پا شکستگی مرا به حساب نادانی ام بگذار!

پروردگارا!

از آنچه که شب قدر سال قبل برایم مقدر فرمودی ممنون و سپاسگزارم ولی قانع نیستم. در محضر کریم باید خیلی خواست. آن هم کریمی که نخواسته می بخشد.

فقط

خدایا

عاقبتمان را ختم به خیر فرما!

آمین یارب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:48  توسط بچه قمی  | 

امشب مطلبی را برای درج در این پست قلمی کردم ولی در حین گشت و گذار اینترنتی به مطلب آقای "حامد طالبی" نویسنده وبلاگ "خبرنگار مسلمان" برخورد کردم که دیدم این مطلب به مراتب از مطلبی که من نوشته ام رساتر و به درد بخورتر است. پس تصمیم گرفتم که به جای نوشته خودم، نوشته آقای حامد طالبی را برایتان بگذارم. چون با او به شدت هم عقیده ام:

حامد طالبي نويسنده وبلاگ "خبرنگار مسلمان " در آخرين پست وبلاگ شخصي خود با عنوان "درباره مشايي و اقدامات احمدي‌نژاد ... " به بررسي مسائل مربوط به انتصاب مشايي به سمت معاون اولي رييس‌جمهور و اتفاقات پس از آن پرداخته است كه متن آن در ذيل مي‌آيد:
مشهد بودم؛ تنها ساعتي از بامداد 26 تير گذشته بود كه خبر دادند مشايي معاون اول شده است. تا اذان صبح به دوستان زنگ زدم و اين پيش‌آمد ناگوار را تسليت گفتم.
با توجه به روحيه‌اي كه از احمدي‌نژاد سراغ داشتم، مي‌دانستم كه از تصميمش عقب‌نشيني نمي‌كند.
بعد ازماجراي الحاق سازمان حج و زيارت به گزدشگري و مخالفت صريح رهبري با اين اقدام مشايي و احمدي‌نژاد، به صورت خصوصي با احمدي‌نژاد صحبت كرده و گلايه شديد بچه‌هاي حزب‌اللهي را به او منتقل كرده بودم، اما پاسخ داد كه: "اينها القائات شيطاني است ".
با تكبر مشايي هم به خوبي آشنا بودم و ميدانستم كنار نمي‌رود. چون به او هم چند روز بعد از انتخابات گفته بودم كه نبايد در دولت دهم باشي و با پوزخند پاسخ داده بود: "جاي من محكم است "
قبلا هم در مورد ماجراي دوست ناميدن اسرائيلي‌ها، قبل از آنكه اعتراضات بالا بگيرد، مشايي را كنار كشيده بودم و گفته بودم كه اين حرفت اشتباه است و نيروهاي حزب‌اللهي بسيار گلايه‌مند هستند، اما با داد و هوار پاسخ داده بود: "به خاطر چند نفر كه نمي‌شود مملكت را تعطيل كرد "
حالا در جريان معاون اول شدن مشايي، همه به شدت ناراحت بودند، اكثر خواص حامي احمدي‌نژاد نگران و ناراحت بودند، حتي خود اعضاي هيئت دولت …
عدم توجه احمدي‌نژاد به همه نگراني‌هاي دلسوزانه، كار را به "آقا " رساند و آقا هم دستور دادند كه مشايي بايد برود اما آنچه نبايد اتفاق مي افتاد، اتفاق افتاد …
ماجراي اين روزهاي مشايي و احمدي‌نژاد و عدم تمكين احمدي‌نژاد به دستور رهبري و لحن نامه‌هاي احمدي‌نژاد و مشايي نكات و تحليل‌هاي فراواني دارد كه زياد به آنها پرداخته شده و مي‌شود و من نمي خواهم به آن نكات بپردازم، خلاصه حرفمان اين است كه …
ما هرچه داريم از ولايت و جانمان فداي "آقا "ست؛ حتي اصلي‌ترين علت حمايت ما از احمدي‌نژاد هم به خاطر ولايتمداري او بود، چون بر خلاف خاتمي و هاشمي دست آقا را به نشانه ولايتمداري بوسيده بود؛ پس عدم اطاعت از رهبري و چنين لحني در مقابل ولي‌فقيه زمان به هيچ وجه پذيرفتني نيست … كاش حداقل دست آقا را نمي‌بوسيد تا انتظار ما از او به اندازه مقدار ولايتمداري روساي جمهور قبلي باقي مي‌ماند …
ديگر به اختلاف نظرها در مورد اينكه واقعا مواضع و اقدامات مشايي خوب بوده يا بد، كاري ندارم اما نوع اقدامات و ادبيات احمدي‌نژاد در نامه‌نگاري‌هايش به "آقا " و دهن‌كجي احمدي‌نژاد به ارزشي‌هايي كه او را سركار آوردند، باعث شده كه نگاه من و ما به احمدي‌نژاد ديگر آن نگاهي نباشد كه پيش از اين به او داشتيم …
در طول سال‌هاي گذشته چند بار عليه مشايي و اقدامات و اظهاراتش مطلب نوشته بودم اما اين بار عليرغم مخالفت شديد با اقدامات مشايي و حمايت بي‌جاي احمدي‌نژاد، دستم به قلم نمي‌رفت.
دستم به قلم نمي‌رفت چون در اين مدت كوتاه بعد از انتخابات تلخي‌هاي زيادي به كاممان نشسته بود و تحمل تلخي روزافزون اين ماجرا را نداشتم…
اما حالا ديگر نوشتم چون تلخي نوشتن از خودخواهي احمدي‌نژاد، قطعا كمتر از تلخي عدم فرمانبرداري از ولي‌‌امر و ولي‌فقيه زمان است …

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:41  توسط بچه قمی  |